تبليغاتX
خاطرات باران خورده

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

امروز اصلا حوصله نداشتم برم کلاس
چند روز دیگه امتحان نقاشی دارم

دیروز همه طرحامو بردم که به استادمون نشون بدم..
همین طور که داشت نگاه می کرد...
گفت مریم پس طرح پاستلت که چند روز پیش کار کردی کو؟
-همین جا بودش..!!!
ولی همین جا نبودش که..
نگو اون موقعه که داشتم می یومدم از تخته شاسیم افتاده بود..
.معلوم نبود الان دست چه بنده خداییه..
من واقعا نمی دونم طرح به اون گنده گی رو چطوری گمش کردم!!؟


+ساعت 19:33 نويسنده مریم |

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

-کاشکی یه توپ داشتیم..
بابی تفاوتی زیاد سرمو تکون می دم..
-ببین اونارو..
-اووم...خوش به حالشون..

ـببخشید اقا..یه سوال فنی داشتم..
-جانم..؟
ببخشید این دوچرخه ها کرایه است..؟!!
-نه خیر خانمی..۴۰۰هزار پولشو دادم
این چه سوالی بود دیگه!!!...ابرومون رفت.....اگه دیگه باهات اومدم بیرون
-خوب حوصله ام سر رفته...

بلند می شیم باهم دیگه روی پل قدم می زنیم..خیلی شلوغه..
یک ساعت طول می کشه تا به اون طرفش برسی...
ولی من دوست دارم..مخصوصا موقعی که قطرات ریز اب به صورتم می خوره..

پ.ن:واقعا از دیدن کسی که هنرشو مفت می فروشه..قلبم به درد میاد..
پ.ن:خاطرات ادم برفی همیشه زندست...

+ساعت 12:16 نويسنده مریم |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

دلم باران می خواهد...
فقط باران..با یک بغض به اندازه تمام دلتنگی هایم..
بعد تو هم بنشینی کنار پنجره
و هردو باهم..قطره های باران را بشماریم..
یک
دو
سه
و بعد اصلا یادمان برود
که همه اینها خیال است..
من
تو
باران


+ساعت 19:48 نويسنده مریم |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

خوب..خیلی وقته نیستی مریم خانم
بفرما اینجا کلی عوض شده..
شروع کن..

خاطرات کهنه شده ام را روی این شیشه بارانی یادداشت می کنم
بعد تو انها را با لهجه باران بخوان..!

امروز یه روز تعطیل...یه روزی که حس هیچ چیزی نیست...
شاید فقط حس همین که بشینی روی این صندلی..
و خاطراتت را یه جور به هم ببافی...و بعد هی ثبت مطلب را بزنی
و هی پشیمان شوی...و پاکشون کنی...تا جایی که یه error900به
بالارو صفحه مانیتورت خودنمایی کنه...و لج تو رو تا جایی که می تونه دربیاره!
اووووووووم...

 

+ساعت 15:8 نويسنده مریم |