تبليغاتX
خاطرات باران خورده

خاطرات باران خورده

 

چمدانم را بستم
وقتی به
بن بست
نگاهت رسیدم.

بسته شد.

مریم.

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت18:1توسط مریم | |

امروز
كه نشسته ام
اينجا
و مي نويسم از ...
از...
خاطرات باران خورده ام
سه سالي مي شود كه
باتو
وقتي
حتي
زير باران هم نروم
خيس خواهم شد
يك
دو
گفته بودم
يادت هست؟..
تا سه نشده
باران خواهد بارید
حالا چه فرق مي كند
از چشمان من
يا اسمان.

+دوست ندارم بگم دو ساله شدي؛ دوست دارم بگم "رفتي تو سه سالگي"

امروز نشد واسه اين پستم عكس بذارم ولي فردا حتما...



+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت19:18توسط مریم | |

امروز اصلا حوصله نداشتم برم کلاس
چند روز دیگه امتحان نقاشی دارم

دیروز همه طرحامو بردم که به استادمون نشون بدم..
همین طور که داشت نگاه می کرد...
گفت مریم پس طرح پاستلت که چند روز پیش کار کردی کو؟
-همین جا بودش..!!!
ولی همین جا نبودش که..
نگو اون موقعه که داشتم می یومدم از تخته شاسیم افتاده بود..
.معلوم نبود الان دست چه بنده خداییه..
من واقعا نمی دونم طرح به اون گنده گی رو چطوری گمش کردم!!؟


+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت19:33توسط مریم | |

-کاشکی یه توپ داشتیم..
بابی تفاوتی زیاد سرمو تکون می دم..
-ببین اونارو..
-اووم...خوش به حالشون..

ـببخشید اقا..یه سوال فنی داشتم..
-جانم..؟
ببخشید این دوچرخه ها کرایه است..؟!!
-نه خیر خانمی..۴۰۰هزار پولشو دادم
این چه سوالی بود دیگه!!!...ابرومون رفت.....اگه دیگه باهات اومدم بیرون
-خوب حوصله ام سر رفته...

بلند می شیم باهم دیگه روی پل قدم می زنیم..خیلی شلوغه..
یک ساعت طول می کشه تا به اون طرفش برسی...
ولی من دوست دارم..مخصوصا موقعی که قطرات ریز اب به صورتم می خوره..

پ.ن:واقعا از دیدن کسی که هنرشو مفت می فروشه..قلبم به درد میاد..
پ.ن:خاطرات ادم برفی همیشه زندست...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت12:16توسط مریم | |